بنر عنوان نشریه وقایع اتفاقیه

از شمارۀ

آوازهای خاموش

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

جرم نقاش‌بودن

نویسنده: فاطمه کریمی دلاور

زمان مطالعه:3 دقیقه

جرم نقاش‌بودن

جرم نقاش‌بودن

بازهم گم شدم، قطب نمای قلبم از کار افتاده بود و واقعیت مه گرفته همچون ویروسی در همه جا شیوع پیدا کرده بود.به دنبال گل شادی در افکار نم‌گرفته خود از باران خانه ویران‌گرِ دیشب بودم، که ابرهای سیاه خفگی به سوی ذهنم روانه شدند و آسمان ذهنم را در میانه روز به شبی بی‌ستاره بدل کردند، سایه‌ی مطلق وحشت در حال آماده‌سازی ورود شاهزاده ناامیدی بود. 

 

در همین حین پس‌لرزه‌های عجیبی را حس کردم، دورترها اسب‌هایی با سواره‌های روپوش مشکی در حال تاختن دیدم، معلوم شد که شاهزاده، سربازهایش را فراخوانده بود. موجوداتی با استخوان‌هایی از جنس هوا که در شنل تازه دوخت سلطنتی و در لباس تظاهر، سفت و زمینی به نظر می‌آمدند.

 

هرچه نزدیک‌تر می‌شدند زلزله ذهنی‌ام شدیدتر می‌شد،‌ چه می‌شود اگر به من برسند؟ داد می‌زدم، اما یک دنیا فاصله با هر فرد زنده دیگر داشتم، همه افراد دِه به دنیای ذهنی فردی خود مهاجرت کرده بودند و آرامگاه‌های تن خالی از سکنه شده بود، همه در ذهن زندگی می‌کردیم و برای همین راه ارتباطی‌ای نداشتیم. ما با تصاویر مصنوعی ذهن خو ‌گرفتیم و دیواری از جنس انزوا بین خود کشیدیم تا شاید از ویروس واقعیت در امان باشیم. و سکوت، کارت دعوتی برای ورود به دنیای ذهن بود. چرا که شاهزاده حاکم بر کشور ذهن‌هایمان سخن‌گفتن را نیاموخته است. او چشم‌هایش به نور جاری در گفت‌و‌گوهای عمیق عادت ندارد و مردمانش باید تماشاچی نبرد بین تاریکی مطلق اضطراب در حال خفه‌کردن امید با زخم‌های پوست‌پوست‌شده‌اش باشند. 

 

چشم‌هایم را بستم، بوی خاک آمیخته شده با سم اسب‌ها را همچون شراب مسمومی قبل وداع بوییدم، که ناگهان صدای سکوتشان من را به خود آورد، در چند متری‌ام ایستاده بودند، و زل زده به گل قرمز روبه‌رویمان. چشم‌های بی‌حسم بر رویش زوم شد، سرخی سراب‌گونش مثل یک‌ رویا به نظر می‌رسید، لبخند زدم و ماتش شدم. طوری که زمان برایم متوقف شد.

 

با وزش باد زمان لای موهایم که در این مدت به سوی آن گل رشد کرده بودند به خود آمدم، چشم‌هایم را باز کردم، چقدر گذشته بود؟ آنقدری که تمام ذهن صحراییم را گل رز فرا بگیرد. باد زمان دوباره وزید، شنل های سیاه بر آسمان شدند، چه‌کسی فکرش را می‌کرد که آن سربازان دلیر از گل های سفید بترسند؟ سوارانی، زاده‌ی تنهایی، و بزرگ شده در وطنی با پوچی‌ای عمیق، که به بی‌صداترین آزاردهندگان حیات‌وحش ذهن بدل شدند. چه کسی آن‌ها را می‌فهمید وقتی که دردمندیشان را بر اسب‌هایشان می‌کشیدند؟ و وقتی برای اولین بار رنگ شادی را می‌دیدند و حس غریب دل‌نشینش را بر جان جای می‌دادند، چه‌کسی می‌دانست این تجربه با سرنوشتشان چه خواهد کرد؟ در بچگی به آن‌ها گفته شده بود حروف الفبا نقاشی هستند و در قلمرو آنها نقاش‌بودن جرمی مساوی با بخارشدن به سوی آسمان‌ها داشت. هرچند گل‌های سرخ با نجوای عطر ماندگارشان کلمه‌ی زیبا را به آن‌ها آموختند، چه کسی می‌دانست که گل می‌تواند روح ابرهای سیاه سالیان گذشته را از زمین ذهنم به جایی که متعلق به آن‌هاست برگرداند؟

 

سربازها بخار شدند و به دوردست‌ها پرواز کردند و این اسب‌های افکار را سبک‌بار کرد و به اطاعت نزدیک‌ترین فرد به آن‌ها، یعنی من، در آمدند. افسارشان را کشیدم و به سوی دیوار تاختمشان. برخورد شدیدی ایجاد شد، آجرها ریخته شد و با صدای مهیبش قلبم تکان سنگینی خورد. ناگهان عقربه قطب‌نمای آن به‌کار افتاد، حالا می‌توانستم راهم را پیدا کنم.

فاطمه کریمی دلاور
فاطمه کریمی دلاور

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.